تموم حرف های من

یک سال گذشت

+ تاريخ سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٦ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

 

بعد از هشت سال بالاخره غرورم شکست

بالاخره ترسو کنار گذاشتم

بهش گفتم دوسش دارم

اما...

اگه میدونست چقدر به خاطرش گریه کردم ومیکنم

اگه میدونست چقدر براش آرزوهای خوب دارم

اگه میدونست همیشه به فکرشم

بهم نمیگفت کاری از دست من بر نمیاد

نمیگفت برو زندگیتو ادامه بده

حداقل به حرفام گوش میکرد

خیلی سخته غرورت بعد از هشت سال بشکنه تو اوج جوونی

سخته همه رویاهات یه دفه خراب بشن

ولی خیلی خوب میشد اگه جوابش مثبت بود

منم سرمو بالا میگرفتم 

خوشحال بودم

دیگه وقتی نگاش میکردم حسرت نمیخوردم

ولی امید وارم اینو بدونی

تا وقتی زنده ای در مقابل کسی که به خودت علاقه مند کردی مسئولی

تو هم مسئولی

اما فکر نکن به یه بار نه گفتن بی خیالت میشم

تا همیشه عاشقتم

بد ترین شب زندگیم

95/11/14

 

+ تاريخ شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

هیچی تو دنیا ارزش نداره 

این آدما هستن که به هرچیزی ارزش میدن

 

+ تاريخ شنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

از خودم شرمنده ام 

از ترسهایم 

از این که نه بشنوم

مردم روزی هزاران نه میشنوند و دوباره تلاش میکنند 

اما من تلاش نمیکنم چون از نه شنیدن میترسم 

من از شکست میترسم

من مغرورم غرور بی خود دارم،غروری که برا همه شکستم جز اونی که باید میشکستم

من تنهام  

هزاران نفر تنها هستند اما مثل من مغرور و خودخواه نیستند

 

+ تاريخ جمعه ٢٤ دی ۱۳٩٥ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

داریم به کجا میریم؟؟؟

چرا به دزدی کردن افتخار میکنن؟؟

چرا خوردن حق یکی دیگرو زرنگی میدونن؟؟؟

چرا کلاه برداری یعنی گرفتن حقت از دنیا؟؟؟

چرا از پشت میزنن میگن مردونگی؟؟؟

واقعا چرا ؟؟

افتخار به چی؟؟؟

+ تاريخ یکشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

دلم رفتن میخواد

از این رفتنا که همه دلتنگت میشن

از این رفتنایی که دیگه برگشتنی نداره

رفتنایی مثل مرگ

+ تاريخ پنجشنبه ٩ دی ۱۳٩٥ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

باورم نمیشه انقدر بی احساس بشم

دیگه هیچ کس ارزش دوست داشتن نداره

دیگه با هر اتفاقی گریه نمیکنم

کمتر به آدما محبت میکنم و اعتماد نمیکنم

آره یه روز آرزوم این بود به این جا برسم...

+ تاريخ جمعه ۳ دی ۱۳٩٥ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

نمیدونم اینجا چی داره که هروقت ناراحتم یا خوشحالم میام این جا.

دیگه از شلوغیا میترسم وفقط وفقط تنهایی رو دوست دارم

دوست دارم تو خلوت خودم باشم کسی دورو برم نباشه

این یعنی این که انقد از آدما بدم میاد که حتی تو بهترین روزهای زندگیم هم دوست ندارم کنار آدما باشم حتی دوستام و خوانواده ام یا حتی عزیزتزین آدم دنیا

تنهایی رو خیلی زیاد دوست دارم و میترسم از تنهایی بیرون بیام

یعنی یک سری آدما باعث این خواست من شده

دیگه هیچی حال نمیده دلم یکم مرگ میخواد

+ تاريخ شنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٥ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()