تموم حرف های من

سلام دوستای گلام

خیلی وقته این وبو آپ نمیکنم

این آدرس فیسبوک منه

https://www.facebook.com/yaser.saber.161

لطفا دوستان قدیم که باهاشون صمیمی بودم یه خبری به ما بدن

 

+ تاريخ شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

هرکاری میکنم نمیشه

گاهی با خودم فکرمیکنم شاید هیچوقت بهش نرسم

آخه خودمم بی تقصیر نیستم

فکرم هزار جا میره جز جایی که هست

نگاهش،شوخیاش،محبت کردنش الکی نیست

حتما اونم مثل منه

یادمه یه بار بهم گفت عزیزم

در حالی که هیچ اتفاقی بین ما نیافتاده بود

ولی خیلی خوب میشه حالم اگه دستاشو بگیرم

خدا چرا این حسرتو چند ساله رو دلم گذاشتی؟؟؟

چرا دیگرون به آرزوی من میرسن؟؟

چه میشد منم مثل اون این همه خاطرخواه داشتم

راستش بهش حسودی میکنم آخه یکی مثل من دوسش داره

هیچی نیستم ولی واقعا دوسش دارم

ای کاش یکی مثل خودم منو دوست داشت

بی ریا،بی نهایت

یه احسای بهم میگه بی خیالش بشم

اما دلم میگه هرگز

خدایا اگه قسمته منه که هیچ ولی اگه قسمت من نیست ازت میخوام کاری کنی یک لحظه تو زندگیش احساس تنهایی نکنه

احساس نکنه بی کسه

فکرنکنه کسی نیست بال و پرش بده

دوست دارم زندگیش پراز خنده و شادی باشه

میبینی خدا مخاطب حرفام فقط تویی

تنهام نذار...

 

 

 

+ تاريخ جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

به نام خدا
نمیدونم از کجا شروع کنم؟؟؟
یا از چی بگم؟؟؟
دلم گرفته
از این همه تنهایی بیزارم
تمیدونم چه گناهی کردم که این قد دلم تنهاس
به کی تکیه کنم؟؟؟
درد دلامو با کی بگم؟؟
من که کسی نبود درداشو به من نگه
چقدر باید دلمو بشکنن ؟
...................................
وابسته ی یکی هستم که برام تموم دنیاس
اما میخوام فراموشش کنم
چون تو خیالمم بهش نمیرسم
انتظار ازش ندارم
بهتر از من هست
اما کاش می فهمید کی دوسش داشت
میخوام بفش دیگه فکر نکنم
فکرشه که منو به این روز انداخته
اگه فکرش نباشه راحتم
حرفامو ته دلم نگه میدارم
دیگه صداشم درنمیارم
صداشم درنمیارم حتی اگه زیر بدترین شکنجه های تنهایی باشم
دلم گرفته
دلم گرفته از این دنیایی که خداشم تنهاست
خدا خودت که تنها هستی
کفر نمیگم
ولی وقتی دلت میگیره
درداتو به کی میگی؟؟؟؟
خدا یامنو ببر یا تنهایی رو
ببر به همون جایی که سوال سخت میپرسن
همون جایی که عینشو تواین دنیاهم دیدم
بد بودم قبول ولی
خیلی اذیتم میکنن
میدونم تلافی شو درمیاری
اما
چه فایده
وقتی
عمرم قد نمیده...

+ تاريخ پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

دیگر از با وفایی می ترسم...!

چون دیشب

سگ گله را با گرگی دیدم...

+ تاريخ یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

در سرزمینی که احساس مرده است

حمل صلاح عاطفه جرم است

عشق من دوست دارم که رو به رویت خبردار بایستم

وتو بگویی آزاد

عشق من دوست دارم آنقدر قدم آهسته کار کنم

که از قلب تو خیلی خوب بگیرم

عشق من دوست دارم مگسک لبانت را زیر خال سیاه نشانه بگیرم

وبوسه آتشین از لبانت بگیرم

وآنوقت تو بگویی

((حرکت از نو))

+ تاريخ چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

زانو نمیزنم !!!!

حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قدم باشد...

+ تاريخ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

بسوزد پدر عشق که سوخت جگرم

دوست دخترم مادر شد من هنوز پسرم

 

چقدر نیستی حوصله ات از این همه نبودن سر نمیرود؟؟؟؟

 

اجازه خدا؟

میشه ورقمو بدم؟؟؟

میدونم وقت تموم نشده ولی خسته شدم....

 

هیس آرامتر!!!!

عشقم در آغوش کسی خوابیده است...

 

میبینی بزرگترین آرزوی من چه کم حرفه؟؟؟.....تو!

 

سکوت میکنم به احترام تمام حرفهایی که در دلم مرد...

 

می گفت پای رفتن ندارم! راست میگفت با سر رفت...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

دوباره برگشتم

دوباره آپای بی خودی

ولی دیگه از غم نمیگم

چون مطمئنم اونم عاشق منه

ولی خسته ام 

خسته تر از قبل

خسته از قدم های اجباری

نه قهرمان پادگانم نه کسی رو به عنوان قهرمان قبول دارم

باهمه رفیقم جز اونایی که پی منو میزنن

ودر عین حال دشمنم زیاد دارم

بی خیال 

حالا هرکی از دوستان قدیم و جدید اومد نظر بده یا این که اس بده

میخوام دوباره شروع کنم

+ تاريخ چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()