تموم حرف های من

از خودم شرمنده ام 

از ترسهایم 

از این که نه بشنوم

مردم روزی هزاران نه میشنوند و دوباره تلاش میکنند 

اما من تلاش نمیکنم چون از نه شنیدن میترسم 

من از شکست میترسم

من مغرورم غرور بی خود دارم،غروری که برا همه شکستم جز اونی که باید میشکستم

من تنهام  

هزاران نفر تنها هستند اما مثل من مغرور و خودخواه نیستند

 

+ تاريخ جمعه ٢٤ دی ۱۳٩٥ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

داریم به کجا میریم؟؟؟

چرا به دزدی کردن افتخار میکنن؟؟

چرا خوردن حق یکی دیگرو زرنگی میدونن؟؟؟

چرا کلاه برداری یعنی گرفتن حقت از دنیا؟؟؟

چرا از پشت میزنن میگن مردونگی؟؟؟

واقعا چرا ؟؟

افتخار به چی؟؟؟

+ تاريخ یکشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

دلم رفتن میخواد

از این رفتنا که همه دلتنگت میشن

از این رفتنایی که دیگه برگشتنی نداره

رفتنایی مثل مرگ

+ تاريخ پنجشنبه ٩ دی ۱۳٩٥ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

باورم نمیشه انقدر بی احساس بشم

دیگه هیچ کس ارزش دوست داشتن نداره

دیگه با هر اتفاقی گریه نمیکنم

کمتر به آدما محبت میکنم و اعتماد نمیکنم

آره یه روز آرزوم این بود به این جا برسم...

+ تاريخ جمعه ۳ دی ۱۳٩٥ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

نمیدونم اینجا چی داره که هروقت ناراحتم یا خوشحالم میام این جا.

دیگه از شلوغیا میترسم وفقط وفقط تنهایی رو دوست دارم

دوست دارم تو خلوت خودم باشم کسی دورو برم نباشه

این یعنی این که انقد از آدما بدم میاد که حتی تو بهترین روزهای زندگیم هم دوست ندارم کنار آدما باشم حتی دوستام و خوانواده ام یا حتی عزیزتزین آدم دنیا

تنهایی رو خیلی زیاد دوست دارم و میترسم از تنهایی بیرون بیام

یعنی یک سری آدما باعث این خواست من شده

دیگه هیچی حال نمیده دلم یکم مرگ میخواد

+ تاريخ شنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٥ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

داستان از یک عروسی شروع شد

یک اتفاق لعنتی که باعث این همه عذاب و درد شد

انگار تمام دنیا جمع شدن تا من با کلی غرور و تکبر بشکنم

سخته

اون در که بی موقع باز شد

اونی که پشت در بود بی موقع

ومنی که اون لحظه اونجا بودم

و نگاهی که بی موقع چشم تو چشم شد

دلیلش چی بود 

من

اون

جوانی از دست رفته

نداشتن 

ریه های پر دود 

اشک های وقت خواب

دلیلش چی بود؟؟؟

+ تاريخ شنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٥ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

بعضی وقتا باید یه چیزایی رو به خودت یاد آوری کنی

یه چیزایی مثل این که چه کسانی تورو اذیت کردند

چه کسانی بهت آسیب زدن

چیا پشت سرت گفتن

کیا دلتو شکستن

چیکارا کردی که نشد 

چه چیزایی گفتی که نفهمیدن

کیا غرورتو شکستن

واسه کیا از زندگی عقب موندی

و خیلی چیزایه دیگه

که چطور از زندگیت گذشتی

چه روزایی داشتی و الان درچه حالی 

چه آدمایی رو از دست دادی

+ تاريخ یکشنبه ٢ آبان ۱۳٩٥ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

بعضی وقتا دلت میخواد بهش زنگ بزنی اما این غرور لعنتی نمیذاره

دلت می خواد خاطره هاشو دوباره مرور کنی اما یه حس لعنتی نمیذاره

خیلی سعی میکنی دوباره بری اون کوچه هایی که قدم میزدین اما یه چیزی مانع میشه

حست بهت میگه که دوست داره اما عقلت هزار تا دلیل برات میاره که این طورنیست

بعضی وقتا وسط یه دوراهی گیر میکنی که برم دنبالش یانه آخرشم یه لحظه چشماتو میبندی و میگی بیخیال و به کارت ادامه میدی

یه حسایی هست که آدم  فکر میکنه که خودش فقط این حسو داره

بعضی وقتا شبا که از خواب بیدار میشی هیچ چیزی به یادت نمیاد جز اونی که با فکرش خوابیدی

یه وقتایی وقتی میبینی دوستات با عشقشون خوشن تو هم دلت میخواد اما میترسی 

 از این که دوباره برگردی به اون روزای سخت

بعضی وقتا هم کسی کنارت از عشق و عاشقی حرف میزنه حالت به هم میخوره

بعضی وقتا دلت میخواد ولی حسش نیست

بعضی وقتا حسش هست ولی دلت نمیخواد

 

+ تاريخ شنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٥ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()