تموم حرف های من

نمیدونم اینجا چی داره که هروقت ناراحتم یا خوشحالم میام این جا.

دیگه از شلوغیا میترسم وفقط وفقط تنهایی رو دوست دارم

دوست دارم تو خلوت خودم باشم کسی دورو برم نباشه

این یعنی این که انقد از آدما بدم میاد که حتی تو بهترین روزهای زندگیم هم دوست ندارم کنار آدما باشم حتی دوستام و خوانواده ام یا حتی عزیزتزین آدم دنیا

تنهایی رو خیلی زیاد دوست دارم و میترسم از تنهایی بیرون بیام

یعنی یک سری آدما باعث این خواست من شده

دیگه هیچی حال نمیده دلم یکم مرگ میخواد

+ تاريخ شنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٥ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

داستان از یک عروسی شروع شد

یک اتفاق لعنتی که باعث این همه عذاب و درد شد

انگار تمام دنیا جمع شدن تا من با کلی غرور و تکبر بشکنم

سخته

اون در که بی موقع باز شد

اونی که پشت در بود بی موقع

ومنی که اون لحظه اونجا بودم

و نگاهی که بی موقع چشم تو چشم شد

دلیلش چی بود 

من

اون

جوانی از دست رفته

نداشتن 

ریه های پر دود 

اشک های وقت خواب

دلیلش چی بود؟؟؟

+ تاريخ شنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٥ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

بعضی وقتا باید یه چیزایی رو به خودت یاد آوری کنی

یه چیزایی مثل این که چه کسانی تورو اذیت کردند

چه کسانی بهت آسیب زدن

چیا پشت سرت گفتن

کیا دلتو شکستن

چیکارا کردی که نشد 

چه چیزایی گفتی که نفهمیدن

کیا غرورتو شکستن

واسه کیا از زندگی عقب موندی

و خیلی چیزایه دیگه

که چطور از زندگیت گذشتی

چه روزایی داشتی و الان درچه حالی 

چه آدمایی رو از دست دادی

+ تاريخ یکشنبه ٢ آبان ۱۳٩٥ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

بعضی وقتا دلت میخواد بهش زنگ بزنی اما این غرور لعنتی نمیذاره

دلت می خواد خاطره هاشو دوباره مرور کنی اما یه حس لعنتی نمیذاره

خیلی سعی میکنی دوباره بری اون کوچه هایی که قدم میزدین اما یه چیزی مانع میشه

حست بهت میگه که دوست داره اما عقلت هزار تا دلیل برات میاره که این طورنیست

بعضی وقتا وسط یه دوراهی گیر میکنی که برم دنبالش یانه آخرشم یه لحظه چشماتو میبندی و میگی بیخیال و به کارت ادامه میدی

یه حسایی هست که آدم  فکر میکنه که خودش فقط این حسو داره

بعضی وقتا شبا که از خواب بیدار میشی هیچ چیزی به یادت نمیاد جز اونی که با فکرش خوابیدی

یه وقتایی وقتی میبینی دوستات با عشقشون خوشن تو هم دلت میخواد اما میترسی 

 از این که دوباره برگردی به اون روزای سخت

بعضی وقتا هم کسی کنارت از عشق و عاشقی حرف میزنه حالت به هم میخوره

بعضی وقتا دلت میخواد ولی حسش نیست

بعضی وقتا حسش هست ولی دلت نمیخواد

 

+ تاريخ شنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٥ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

+ تاريخ یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

حالم حال قدیماس

حال روزایی که به خودم میفهموندم که نباید عاشق شد

ولی در عین حال بیشتر دوسش داشتم

حال عجیبی بود نه میتونستم دوسش داشته باشم نه فکرشو نکنم

بعد مدتها فکرش از سرم رفت و بی خیالش شدم

اما این دیدار آخر دوباره فکرشو انداخت به سرم

اما باز به خودم میفهمونم که دیگه دوسش نداشته باش

دیگه بهش توجه نکن 

فکرشو نکن که اون دوباره مثل قبلنا باشه 

بی خیال

+ تاريخ یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٥ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

بعضی وقتا حالت انقدر داغونه که جز اون کسی که دوسش داری نمیتونه آرومت کنه

من یک پسرم نمیدونم دخترا وقتی دلشون میشکنه چه رفتاری میکنن

اما خودم وقتی دلم میشکنه دیگه حرف نمیزنم

از اومدن و رفتن کسی خوشحال نمیشم

فکر هیچی رو نمیکنم جز اونی که دلمو شکسته 

وقتی سر کارم حوصله ندارم رد میکنم 

دیگه آهنگ گوش نمیدم چه شاد چه غمگین

دیگه کوچه هارو دور نمیزنم

وقتی دوستامو میبینم باهاشون گرم نمیگیرم

داد نمیزنم

گاز نمیدم

همش تو اتاقمم گوشیرو چک میکنم 

همه چیرو میندازم دور چیزایی که خاطره ها مو به یادم میاره

پاک میکنم عکسامو آهنگارو فیلمارو همه چی رو پاک میکنم که دیگه نبینمش

این وسط مادرم همش نگام میکنه یواشکی خودمو کنار میزنم گریه میکنم

 

+ تاريخ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

از یه جایی به بعد دیگه دلت نمیخواد از تنهایی دربیای

از یه جایی به بعد دیگه سیگار نمیکشی و عرق نمیخوری سلامتیش

از یه جایی به بعد دیگه آرزو نمیکنی 

از یه جایی به بعد دیگه خدارو صدا نمیکنی

از یه جایی به بعد دیگه با دوستات قرار نمیذاری بری بیرون

از یه جایی به بعد دیگه هیچ کسی برات مهم نمیشه

از یه جایی به بعد دیگه نمیخندی

از یه جایی به بعد موندن و بودن آدما برات مهم نمیشه

از یه جایی به بعد دیگه خیلی دیر میشه نمیتونی اون آدم سابق باشی

 

 

+ تاريخ شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()