تموم حرف های من

از اینجا شروع میکنم

10 سالم بود از دختر همسایه که دوسال از من کوچکتر بود خوشم میاد

بعداز یه مدت کوتاه بهش میفهمونم که دوسش دارم

توسط این و اون بهش حرفامو میرسوندم

ولی خبر نداشتم که همین آدمایی که از طرف من به دختره حرف میبرند یه چیز دیگه میگن

یه روز میرسه که میره با یکی دیگه رفیق میشه

من ولی باز دوسش داشتم

سر یه جریانی رفاقتش به هم میخوره دوباره میاد سراغ من من میبخشمش

6سال دوسش داشتم و رفیقش بودم

نمیخوام همه چیزو بگم چون شاید خودش بیاد یه روز اینارو بخونه

بعد 6 سال میره با یکی دوست میشه که حتی نصف منم نبود

3سال پیش تموم میشه

ولی باز من به یکی دل میدم و هیچ وقت نمیتونم بهش بگم که دوسش دارم

بی خیالش میشم و قسم میخورم دیگه کسی رو دوست نداشته باشم


ادامه مطلب
+ تاريخ سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

کسی که همه امیدش رو از دست داده

یکی که حتی به دونه از آرزوهاش نرسیده

یه آدمی که هیچ کس دوسش نداره

کسی که تو زندگیش یکی رو نداشته که بهش تکیه کنه

یکی که زندگیش بی خودیه

کسی که سرش پایینه ولی همه میزنن تو سرش

یه آدمی که همه به چشم یه ارازل نگاهش میکنن

یکی که مرگش آرزوی همه شده

اون منم که امیدی ندارم حتی به زندگی فردام

ای کاش یک شب یکی به فکر من میخوابید

منم همونی که یه روز همه از اومدنش خوشحال شدن ولی الان مرگم آرزوشونه

منم که به کسی حسودیم نشده ولی هیچی هم ندارم

منم که با همه مهربون بودم ولی عوضش زخم زبون میخورم

خودمم که زندگی رو برای خودم خوب میدونستم ولی هیچی نبود جز آوارگی

حالا به خاطر یه اشتباه باید تنها کسی که دوسش دارم تا آخر عمرم نبینم

خدا حافظ عشقم

 

+ تاريخ جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()