تموم حرف های من

همه روزا بهونه برای گر یه کردن دارم و جایی ندارم

یه عالمه حرف واسه گفتن دارم و کسی ندارم

یه عالمه فکر دارم و امیدی ندارم

خوابم میاد و نمیتونم بخوابم

میخوام تمومش کنم و نمیتونم

میخوام عاشق بشم اما احساس ندارم

میخوام صبر کنم حوصله ندارم

میخوام بمیرم قبر ندارم

میخوام خوب فکر کنم هواس ندارم

میخوام به راهم ادامه بدم و راهی نیست

میخوام دروغ بگم به همه حتی به خودم ولی زبون ندارم

میخوام نفرینش کنم دلم نمیاد

یادمه بهم گفت که هردومون بچه ایم و راحت گفت یکی دیگرو میخواد

الانم انقدر بزرگ شدم که دوست داشتن برام بچه گونس

میخوام دوسش داشته باشم خیلی بزرگ شدم

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

زندانی،زندان،زندانبان

زندانی من

منی که از تمام ذهن ها فراموش شدم

من، همون که اسیر تو سیاهی شبای تنهاییم

من، کسی که ته کشیده

من، من که فقط آرزو دارم خلاص بشم

من، من که فقط خاکسترم شاید ازم بمونه

زندان یعنی این زندگی

زندگی،همون چیزی که تمومی نداره

زندگی، همون که همه دوسش دارن

زندگی، چیزی که برای من مرده

زندگی، تنها ثروت من که تقدیمش کردم به بهترینم

زندگی، یعنی سگ دویی،یعنی دیدن مرگ رفیقت،یعنی سکوت تا ...

زندان بان ، همه آدمای دنیا

زندان بان که دیگه گفتن نداره

یعنی یکی که باید صبح تا شب التماسش کنی واسه یه نخ سیگار

یعنی کسی که ازش بخوای یه ملاقات ساده برات جور کنه

یعنی کسی که منتظری تا بیاد بگه آزادی

زندان بان کسیه که نزاره از زندان فرار کنی

کسیه که همیشه مواظبته

زندان بان این دنیا هم خداست

اونه که باید التماسش کنی واسه یه ملاقات ساده

اونه که باید منتظر بمونی بگه آزادی

اونه که نمیزاره از زیر بار زندگی فرار کنی ،اونه که امتحانت میکنه

خدا یه نخ سیگار نمیده ولی برات جور  میکنه

یه نخ سیگار تو زندون پیدا کردنش خیلی سخته

مثل پیدا کردن یه رفیق واقعی

 

  

+ تاريخ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

داشتم به چیزایی که میخواستم و ندارم فکر میکنم

به چیزایی هم که دارم فکر کردم

به چیزایی که داشتم و از دست دادم فکر میکردم

به همه اونایی که پیشم بودن و تنهام گذاشتن

به دردایی که کشیدم به خاطر رفاقت

به زجری که از روز تولدم کشیدم

به مهربونی هایی که با منت بودن

به کمک هایی که از سر دلسوزی بود

به دروغ هایی که تو این مدت شنیدم

به تموم زخم زبونا و تیکه هایی که تحمل کردم

به اون شبایی که نخوابیدم و صبح شدن

به پیراهن سیاهی که به خاطر اونی که رفت چند ساله تنمه

به بچه گی هام فکر میکردم که روز خوش نداشتم

به تنهاییام فکر کردم دیدم همه عمرم تنها بودم

به این دل شکستم که به فرداش امیدی نداره

ای اونی که منو آفریدی به این حسینت قسم میدم بگو چرا من زنده ام؟؟

  

+ تاريخ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

همین روزاست که بگن عروسیشه

منم به جشنش دعوتم حتما

تو فکر اون شبم که پیشش یکی دیگس

تو فکر شبی که اون میخنده و من با یه بغض تو گلو سکوت میکنم

تو فکر اینم که چطوری با این که خیلی دلم میخواست واسه من باشه بگم مبارک

فکر اون روز که برای بار سوم بگه بله

همه میخندن ولی من که عزیزترین کس زندگیمو ازدست دادم چیکار کنم؟؟

میرم میشینم یه گوشه تک و تنها اشکامو بریزم

تا وقتی یه دسته گل میدم دستش و میگم مبارک، بغضم نترکه و گریه نکنم

 خیلی سخته از عشقت نتونی خداحافظی کنی

سخته ببینی بایکی دیگس

عشقم مبارکت باشه

سهم تو اونه ،آره اون خیلی بهتر از منه

آرزوم بود پیشت بشینم و حقله کنی تو دستم

ولی نشد خدا نخواست

ای خدا تو که میدونستی از ته دل میخواستمش

پس چرا همه به اون که میخوان میرسن ولی من نمیتونم

دلخوشیم همین حرفاس که اونم شاید دیگه نخونه

برید به اونم بگید خیلی دلم میخواستش

ولی خدا دلمرو شاید تنها گذاشتش

ولی اینم بگم این دیگه آخره عاشقیه که از عشقت واسه عشقش بگذری

پس حداقل اینو میدونم که یه عاشق واقعی بودم

نه که رقیبم تورو نخواد نه ولی منم دوستت داشتم

............................................................

 

+ تاريخ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

خدا از چی بگم

پیشم نبود که بگم بی دلیل رفت

به من قولی نداده بود که بگم زد زیر قولش

نگفته بود دوستم داره که بگم دروغ گفت به من

تو انتظارش بودم ولی میدونستم نمیاد که بگم چشم به راهش بودم سرکارم گذاشت

رفیقم نبود که بگم وسط راه تنهام گذاشت

نزد تو گوشم که بگم ازم متنفر شده بود

دوسش داشتم اما نتونستم بگم تو نبودش خون گریه میکردم

همه زندگیم بود ولی نداشتمش که بگم ازم گرفتنش

تو فکرم نبود که بگم مغرور بود و به روش نیاورد

به بی مهریش عادت کرده بودم ولی سالی یه بار میدیدمش نتونستم عوضش کنم

باهام خوب نبود که بگم مهربونم اون بود

سکوتم به خاطر ترسم بود ، میترسیدم ازم دلخور بشه

برای رقیبم گریه میکرد ولی سکوت کردم فکر کنه بی خیاله

دیگه دیره رفته با آقای رقیب

اگر به رقیبم کاری نداشتم

برای این بود که قبل این که بشه رقیبم شد رفیقم

خدا این کی بود اومد تو زندگیم

که این همه دارم التماست میکنم خوشبختش کن 

 

+ تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

دیگه تموم شد همه چی

دیگه دعا واسه دیدنش بهم کمک نمیکنه

دیگه گریه و التماس بهم کمک نمیکنه

دیگه شبا بیدار موندن و ساعت ها تو خیالم باهاش حرف زدن بهم کمک نمیکنه

دیگه دقیقه هارو واسه دیدنش شمردن بهم کمک نمیکنه

دیگه دلداری دوست و آشنا که غصه نخور یه روز برمیگرده بهم کمک نمیکنه

خدا این همه التماست کردم خدا حتی اگه منو ببینی بهم کمک نمیکنه

اون دیگه رفته حتی برگشتنش بهم کمک نمیکنه

یواشکی نگاه کردنش آروم اسمشو گفتن بهم کمک نمیکنه

واسه اون هدیه خریدن نامه نوشتن ساعت ها منتظرش شدن بهم کمک نمیکنه

عطر لباسش دست خط نامه هاش بهم کمک نمیکنه

حتی دیگه اومدنش بهم کمک نمیکنه 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()