تموم حرف های من

زانو نمیزنم !!!!

حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قدم باشد...

+ تاريخ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

بسوزد پدر عشق که سوخت جگرم

دوست دخترم مادر شد من هنوز پسرم

 

چقدر نیستی حوصله ات از این همه نبودن سر نمیرود؟؟؟؟

 

اجازه خدا؟

میشه ورقمو بدم؟؟؟

میدونم وقت تموم نشده ولی خسته شدم....

 

هیس آرامتر!!!!

عشقم در آغوش کسی خوابیده است...

 

میبینی بزرگترین آرزوی من چه کم حرفه؟؟؟.....تو!

 

سکوت میکنم به احترام تمام حرفهایی که در دلم مرد...

 

می گفت پای رفتن ندارم! راست میگفت با سر رفت...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()

دوباره برگشتم

دوباره آپای بی خودی

ولی دیگه از غم نمیگم

چون مطمئنم اونم عاشق منه

ولی خسته ام 

خسته تر از قبل

خسته از قدم های اجباری

نه قهرمان پادگانم نه کسی رو به عنوان قهرمان قبول دارم

باهمه رفیقم جز اونایی که پی منو میزنن

ودر عین حال دشمنم زیاد دارم

بی خیال 

حالا هرکی از دوستان قدیم و جدید اومد نظر بده یا این که اس بده

میخوام دوباره شروع کنم

+ تاريخ چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()