تموم حرف های من

داستان از یک عروسی شروع شد

یک اتفاق لعنتی که باعث این همه عذاب و درد شد

انگار تمام دنیا جمع شدن تا من با کلی غرور و تکبر بشکنم

سخته

اون در که بی موقع باز شد

اونی که پشت در بود بی موقع

ومنی که اون لحظه اونجا بودم

و نگاهی که بی موقع چشم تو چشم شد

دلیلش چی بود 

من

اون

جوانی از دست رفته

نداشتن 

ریه های پر دود 

اشک های وقت خواب

دلیلش چی بود؟؟؟

+ تاريخ شنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٥ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()

بعضی وقتا باید یه چیزایی رو به خودت یاد آوری کنی

یه چیزایی مثل این که چه کسانی تورو اذیت کردند

چه کسانی بهت آسیب زدن

چیا پشت سرت گفتن

کیا دلتو شکستن

چیکارا کردی که نشد 

چه چیزایی گفتی که نفهمیدن

کیا غرورتو شکستن

واسه کیا از زندگی عقب موندی

و خیلی چیزایه دیگه

که چطور از زندگیت گذشتی

چه روزایی داشتی و الان درچه حالی 

چه آدمایی رو از دست دادی

+ تاريخ یکشنبه ٢ آبان ۱۳٩٥ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()