تموم حرف های من

بعضی وقتا دلت میخواد بهش زنگ بزنی اما این غرور لعنتی نمیذاره

دلت می خواد خاطره هاشو دوباره مرور کنی اما یه حس لعنتی نمیذاره

خیلی سعی میکنی دوباره بری اون کوچه هایی که قدم میزدین اما یه چیزی مانع میشه

حست بهت میگه که دوست داره اما عقلت هزار تا دلیل برات میاره که این طورنیست

بعضی وقتا وسط یه دوراهی گیر میکنی که برم دنبالش یانه آخرشم یه لحظه چشماتو میبندی و میگی بیخیال و به کارت ادامه میدی

یه حسایی هست که آدم  فکر میکنه که خودش فقط این حسو داره

بعضی وقتا شبا که از خواب بیدار میشی هیچ چیزی به یادت نمیاد جز اونی که با فکرش خوابیدی

یه وقتایی وقتی میبینی دوستات با عشقشون خوشن تو هم دلت میخواد اما میترسی 

 از این که دوباره برگردی به اون روزای سخت

بعضی وقتا هم کسی کنارت از عشق و عاشقی حرف میزنه حالت به هم میخوره

بعضی وقتا دلت میخواد ولی حسش نیست

بعضی وقتا حسش هست ولی دلت نمیخواد

 

+ تاريخ شنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٥ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده خودم نظرات ()