تموم حرف های من

 

 

واسه دل نوشتن شده عادت ما،بحث اینه که رفته و دیگه نمیاد.

امروز تولد منه همه تبریک گفنتن جز اونی که باید بگه...

 

 


 

شب

تا حالا به سکوتی که شب داره توجه کردین من که سکوت شبو دوست دارم ،مخصوصا یه شب زمستونی که برف هم بباره، نمی دونید چه احساسی داره.

تو عمرم فقط یه بار این شبو دیدم.

چه قدر روز بارونی قشنگه...

یه روز دونفر زیر بارون می رفتنن هم دیگرو خیلی دوست داشتنند.

یه کی از اون یکی میپرسه تو منو دوست داری بارون شدت میگیره جواب نداده میگه نگو فهمیدم.

خیلی وقت بود که اونا باهم نبودن تا اون روز بارونی.

روزبارونی اونا تا وقت داشتند درد دل کردند.شب هم اونا خداحافظی کردنند و رفتنند اما این خدا حافظی آخرین وداع اونا بود.

چند روزی ازهم خبر نداشتند.تا این که یکیشون میشنوه اون یکی مرده میره سرخاکش انقدر گریه میکنه تا شب میشه.

چند سالیه که اونی که زندس داره میره سر خاکش ولی گریه نمیکنه.

فقط باهاش درد دل میکنه مثل روزای باهاش بودن.

میگه توکه باشی پیشم احساس تنهایی نمیکنم.

توکه باشی از هیچی نمیترسم.

توهستی دنیا رو بی خیال.

ولی نباشی دیوانه میشم.

اگه تو نباشی دلیل زنده بودنم نیست.

ولی اون دیگه نبود.

زندگی  واسش معنایی نداشت.

هرکی سر راش میفته بدون این که حسی نسبت بهش پیدا کنه ازش میگذره.

یه روز یکی بهش میگه مگه دنیا اون بود شاید یکی هم باشه که تو رو دوست داشته باشه.

شاید یکی باشه که تو براش مهم باشی.

اون تو جواب هیچی نمیگه ولی وقت رفتن میبینه که داره گریه میکنه.

توچشاش نگاه میکنه و میگه : اونی که زیر خاکه عشق من بود منم واسه اون گریه کردم اونم دنیای من بود،فقط اون برام مهم بود.

گریه اون شدید تر میشه مگیه بهم یه فرصت بده تا بهت ثابت بکنم که منم دوست دارم.

بعد از التماس و کلی اشک ریختن میگه اگه ثابت کنی تا آخرش هستم.

اون ثابت میکنه که دوسش  داره.

اون مثل قبل میشه ولی هیچ وقت فراموشش نمیکنه.

یک ورق از دفتر خاطراتم.

 

+ تاريخ یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()