تموم حرف های من

 

یک سال بود که چشم انتظارت بودم .این دومین باری بود که اومدی و من ندیدمت.

شاید اون مثل که میگن تاسه نشه بازی نشه شامل حال من بشه .

این همه کنار من بودی و نتونستم حرف دلمو بهت بگم.

شاید این تو قسمت منه که با تو نباشم ولی من این قسمتو دوست ندارم.

بابا خدا توکه میدونی چقدر دوسش دارم پس چرا دوری چرا جدایی؟؟؟

این همه تو بچگی پیشم بودی و من دوست نداشتم ولی حالا که گرفتار توام نیستی.

شاید واقعا راست میگن که بزرگ شدیم و بچگی هامون روز به روز ازمون دور میشن.

ولی دردم این نیست اگه دوستم داشتی و میدونستم برات مهمم یه چیز دیگه ولی الان تکلیفمو نمیدونم.

نمیدونم که دوستم داری یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این همه نگات کردم مگه تو از نگام نخوندی که میخوامت؟

خدا چرا این کارو با من میکنی ؟ من بنده ی توام نکنه خیلی دوستم داری و عذابم میدی؟؟

چقدر چشم انتظاری ؟ چقدر دوری؟ چقدرسر درگومی؟

این همه شبا با اشکام به در خونت میام خدایا مگه دعای من باد هواست.

خدا از تو میخوامش توکه میتونی منو بهش برسونی.....................

 

 

+ تاريخ چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()