تموم حرف های من

 

خدا کی تموم میشه پس چرا نمیزارن برم

چرا وقتی که میخوام بمیرم همه دورم جمع شدن

 مادر و پدرم که واسشون مهم نبودم میگن جوونی مونو به پات گذاشتیم

چه دلیلی داره من زنده باشم وقتی کسی رو ندارم که برام نگرون بشه

دارم میرم ولی یکی نیست که پشت سرم آب بریزه تا دوباره برگردم

دفتر خاطراتمو سوزوندم تا کسی بعد مردنم اونا رو نخونه

نمیخوام کسی بدونه چی سرم اومد کیا اومدن تو زندگیم

این دنیا چی داره که نتونم ازش دل بکنم

اونی که میگفت یه عمر با من میمونه تنهام گذاشت

پس میرم که شرم کم بشه از سر همتون

 

 

 

+ تاريخ شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()