تموم حرف های من

 

چه عشقی چه دوست داشتنی وقتی خیانت و صداقت کنار هم قرار میگیرند؟

چطور میشه دوست داشت کسی رو که دلش از سنگه.

تا کی باید انتظار کشید برای کسی که دیگه برنمیگرده.

مگه میشه به کسی دل بست که خودش وابسته یکی دیگست.

میدونست میره ولی به جایی رسید که بودنش عذاب و نبودنش عادت شد.

اگرچه میدونستم دوستم نداره ولی بازم از رفتن پشیمونش کردم.

هرچی شد بازم با احساسش بازی نکردم ولی خیلی با من بازی کرد.

صدای گریه هامو میشنید ولی بازم برنگشت که آرومم کنه.

دلم به خاکستر تبدیل شد و چیزی ازم نموند جز یه جنازه که هنوز خاکش نکردن.

اون بی من خوش بود و من با یادش.

لبهام یه بار تو این عشق نخندیدند و چشمام از اشک خشک نشدن ولی حتی یه بار نگفت دوستم داره.

اینجا که چشمام یه روز خوش ندیدن،اینجا حتی یه بار کسی دلش برای من تنگ نشد.

ایجا که دوست داشتن گناهه، کجاست اون جایی که به خاطر دوست داشتن تنهام نذارن؟؟؟؟؟؟

اینجا چشمام منتظر میمونه به راه کسی که دیگه نمیاد.

اینجا لبهام یه بار نمیخنده از رفتن کسی که لبخندش عمره منه.

این جا نمیشه سر رو شونه کسی گذاشت چون جرمه ولی میشه خیانت کرد چون هردو طرف عادت کردن.

این همه رنج و عذاب آخرش هم یه مشت خاکستر .

 

 

+ تاريخ سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()