تموم حرف های من

 

بازم شب و اتنظاری که برای رسیدن فردا میکشیم

زیر پتو گریه های یواشکی و کلی دعا برای دیدنت.

بازم اومدن لب پنجره و ساکت نشستن و نگاه به آسمون.

دوباره دلتنگیا و سکوت شب و خواب ندیدن.

چقدر سخته رفتن از خاطر کسی که  یه عمر برات خاطرس.

کی میشه برسه روزی که منو تو بدون هیچ ترسی بگیم دیگه به هم رسیدیم.

میشه روزی برسه که چشمامون گریه نکنه به خاطر جدایی و حسرت دیدار؟؟؟

وقتی نداریم و لحظه ها در حال گذرند و به ما هرچی بدی میکنند ما فقط نگاشون میکنیم.

دوباره دوست داریم بشینیم و ساعت ها برای هم قصه بگیم و روپاهای هم بخوابیم ولی افسوس که اون پاها دوباره نیستن.

خودمون خرابیم و دوست داریم دیگرانو بسازیم ولی نیست کسی که قدر محبت بدونه

خدایا دلیل وجود ما چیه چرا هسیتیم جایی که مارو نمیبینن؟؟؟

 

 

 

+ تاريخ جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()