تموم حرف های من

 

بزار یه حسرت ازت بمونه خاطره

میخوام یه حرفایی بگم بعد گناهم

بارون وقتی بارید که خیس عرق گناه بودم و تن گرمم چیزی نفهمید

خدایا توکه مهربونی چرا منو نمیبری؟

این همه بد بودم و بدی کردم و تو بازم به من فرصت زندگی دادی

خدایا یکی این جا بود که همش داد میزد...  میخوام بمیرم

کلی داد زدم و نفسم بریده شد ولی بازم زندگی ادامه داشت

بارون ...وقتی باریدی که گناهم چشمامو کور کرده بود

این سرنوشتی نبود که برای خودم میخواستم

زندگی ننگ من بازم ادامه داره میون آدمایی که از انسانیت چیزی نمیدونن

خدا چقدر بگم من نمیخوام باشم ولی تو بازم میخوای این همه اشتباهو تکرار کنم

خدا نمیخوام باشم بین مردمی که خودشون غرق در گناهن و منو سرزنش میکنن به خاطر اشتباهم

نفرین به همه کسایی که از دار دنیا فقط دورویی و نصیحت و دزدی فهمیدن

آره حرف دلمو میگم سکوت دیگه معنایی نداره

یادم نمیاد روزی که به  نیا اومدم ولی میگن داشت برف میومد

اگه قدمم خوب بود به جای برف بارون میومد که همه بدونن این بچه پاک و معصومه

این آدما و بنده های خدا بودن که  همش دم از خدا میزدن و نمیدونستن خدا چیه

گناهم داره خودمو نابود میکنه چه برسه به کسی که بهش بدی کردم

خدایا خیانت دیدم و پیشت شکایت دارم ولی... نکه تو هم بد شدی؟؟؟ نکه زدی به بیخیالی؟

بارون ببار و خیسم کن تا تو مرداب خودم غرق نشم

بارون بازم ببار مثل قدیما طوری که با دیدنت جرات گناه نداشته باشیم

 


 


خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

+ تاريخ یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()