تموم حرف های من

از اینجا شروع میکنم

10 سالم بود از دختر همسایه که دوسال از من کوچکتر بود خوشم میاد

بعداز یه مدت کوتاه بهش میفهمونم که دوسش دارم

توسط این و اون بهش حرفامو میرسوندم

ولی خبر نداشتم که همین آدمایی که از طرف من به دختره حرف میبرند یه چیز دیگه میگن

یه روز میرسه که میره با یکی دیگه رفیق میشه

من ولی باز دوسش داشتم

سر یه جریانی رفاقتش به هم میخوره دوباره میاد سراغ من من میبخشمش

6سال دوسش داشتم و رفیقش بودم

نمیخوام همه چیزو بگم چون شاید خودش بیاد یه روز اینارو بخونه

بعد 6 سال میره با یکی دوست میشه که حتی نصف منم نبود

3سال پیش تموم میشه

ولی باز من به یکی دل میدم و هیچ وقت نمیتونم بهش بگم که دوسش دارم

بی خیالش میشم و قسم میخورم دیگه کسی رو دوست نداشته باشم


میخوام سفری کنم در ته نیومدن که دور بشم برای همیشه از این سرزمین

چاره ای ندارم جز دل بریدن و رفتن تا همیشه طوری که معنی برگشت رو نفهمم

روی دیوار ها یادگاری نمینویسم تا که کسی نخونه تا دیوار هم خاطرمو رو خودش نگه نداره

میخوام از تموم یاد ها برم و دیگه بر نگردم تا کسی منت جای منو تو قلبش بهم نزاره

نمیخوام حتی نگاهی پشت سرم واسم اشک بریزه

وقتی رفیقی رو از دست بدیم فقط با خاطراتش زندگی میکنیم و حسرت یه بار دیدنش

هرجا که باشم فکر این جا نخواهم بود تا روزی برسه که دوباره یکی پیدا بشه خاطرات این جارو برام تکرار کنه

خیلی دلم هوای بچه گیهامو کرده ولی حیف که اونا هم جزو خاطراتن

خدایا چقدر مهربونی که حتی بندت هم جرات گناه کردن به خودش میده

خاطره یعنی چی؟ یعنی اشک بریزی و بگی یادش بخیر

یعنی این که به یاد چیزایی که داشتی و از دستشون داری بشینی غصه بخوری

دیگه حتی گریه کردن هم آرومم نمیکنه خسته شدم بس که اشکامو پاک کردم

خدایا کی وقت رفتن میشه دارم از غم اسیری میمیرم

قصد برگشتن ندارم پس یادگاری هم نمیزارم

 

تقدیم به عشق پاکم

تقدیم به خودم

تقدیم به دلم

 

 

+ تاريخ سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()