تموم حرف های من

همین روزاست که بگن عروسیشه

منم به جشنش دعوتم حتما

تو فکر اون شبم که پیشش یکی دیگس

تو فکر شبی که اون میخنده و من با یه بغض تو گلو سکوت میکنم

تو فکر اینم که چطوری با این که خیلی دلم میخواست واسه من باشه بگم مبارک

فکر اون روز که برای بار سوم بگه بله

همه میخندن ولی من که عزیزترین کس زندگیمو ازدست دادم چیکار کنم؟؟

میرم میشینم یه گوشه تک و تنها اشکامو بریزم

تا وقتی یه دسته گل میدم دستش و میگم مبارک، بغضم نترکه و گریه نکنم

 خیلی سخته از عشقت نتونی خداحافظی کنی

سخته ببینی بایکی دیگس

عشقم مبارکت باشه

سهم تو اونه ،آره اون خیلی بهتر از منه

آرزوم بود پیشت بشینم و حقله کنی تو دستم

ولی نشد خدا نخواست

ای خدا تو که میدونستی از ته دل میخواستمش

پس چرا همه به اون که میخوان میرسن ولی من نمیتونم

دلخوشیم همین حرفاس که اونم شاید دیگه نخونه

برید به اونم بگید خیلی دلم میخواستش

ولی خدا دلمرو شاید تنها گذاشتش

ولی اینم بگم این دیگه آخره عاشقیه که از عشقت واسه عشقش بگذری

پس حداقل اینو میدونم که یه عاشق واقعی بودم

نه که رقیبم تورو نخواد نه ولی منم دوستت داشتم

............................................................

 

+ تاريخ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()