تموم حرف های من

امشب دوباره یاد خاطره هام کردم ،یاد روزایی که با یکی بودم و حالا دیگه نیست...

امشب یاد اون روزایی روکردم که نبود ولی میدونستم که دوستم داره

یاد همون کردم که وقتی میدیدمش چشام بارونی می شد

همون وقتی که من واون کنارهم بودیم و دل واپسی نداشتم

چه شبایی که من و اون به یادهم خوابمون نمیبرد

چه حرفایی که من به اون گفتم وازاون یار قدیمی شنیدم

انگار خدا اون روزارو برنمیگردونه ولی من هرشب ازش میخوام که یه بار دیگه حرفاشو خودش برام تکرار کنه

می خوام یه شب دیگه به فکر من باشه. ولی من هرشب به یاد اون گریه میکنم ولی نیست که ببینه

می خوام دوباره کنار هم باشیم و دل واپسش نباشم

لااقل یه بار ببینمش به یاد اون روزا چشام بارونی شه

ولی خدا خواسته که من بی اون بمونم باشه خدا حرفی نیست اونم نباشه ولی فکرش که هست بایادش چه کنم...

+ تاريخ دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()