تموم حرف های من

به دیوار تکیه کردم خراب شد

به رفیق اعتماد کردم خیانت کرد

با غرور سر یکی داد زدم شکایت کرد

به کسی که دوسش داشتم نزدیک شدم،ولی اون دورتر شد

به همه خوبی کردم ولی همه جفا کردند

محبت کردم ولی حسابم نکردند

یکی بودم برابر صدهانفرولی یکی بودندبرابرم صدهانفر

راز نگه داشتم ولی رازمو رو درودیوار نوشتند

امتحان کردم و شانسی نیاوردم

روی خوش نشون دادمو اخماشون رفت تو هم

وجود داشتم ولی بی وجودا بی وجودم کردند

همه چی داشتم ولی همه رو یکجا خواستند و دادم

صاف و ساده بودم ولی اونا همیشه حیله گر

فرصت دادم و وقت خودم تموم شد

خوب بودم و اونا از بدم بدتر

راست گفتم و طرفام بودند یه مشت دروغ گو

اما...

به یکی دل بستم گفتم با این خودمو میسازم ولی زد دلمو شکست

برای یکی میمردم ولی اون یکی دیگه رو زنده کرد

نگاش کردمو سرم منت گذاشت

به یکی حرف دلو گفتم و فکر کردم تا ابد باهمیم ولی هیچی نگفت رفت

 آهای تو که تنهام گذاشتی

آهای تو ... توکه هیچ وقت منو ندیدی

با توام ،توکه میگن خیلی مهربونی

چرا دردام بازم بیشتر شدن

وقت تنهاییم نبودی مگه همه جا نیستی؟؟؟

مهربونی ...اما من کی مهربونیتو احساس میکنم؟؟؟

ازت گله دارم میفهمی؟؟؟

دلگیرم ازت ، از قصه ای که تو کتاب سرنوشتم نوشتی

خدا منم از همونایی هستم که تو آفریدی

قبول دارم خیلی بدم ولی بدا مگه دل ندارن مگه تو خداشون نیستی؟؟

کمکم کن

+ تاريخ جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()