تموم حرف های من

مثل بارون که داره یک ساعت به این زمین میباره بی خیالم

با آدماهی درگیرم  زندگیم بندشونه که از خداشونه من هیچی نشم

سر ازجای درمیارم که نه آدم هست نه هوا ولی نمیدونم چرا زنده ام؟

بی خود و بی جهت همه چی برام شده عقده

فقط خبرای بد میشنوم و عین خیالم نیست

آخه من غرق شدم تو هوای خودم و حالا حالا ها کسی منو نجات نمیده

باید از نو شروع کرد اما باچه امیدی؟

هیچی به نظرم جدی نیست چون تهش یکی اون یکی رو دور میزنه

این وسط فقط خداس که میشناسم همه دوست و آشنا از ذهنم فراموش شدن که خوش به حالشون

خوش به حالشون چون دیگه بهشون رو نمیزنم ،دیگه براشون ایجاد مزاحمت نمیکنم

دلم گرفته به حد آسمونا،نه آسمون

میبینی؟؟؟

آسمونم یکی نیست ولی زمین یدونس اونم محتاج به آسمون

مردم ازهم دیگه خبری ندارن،همه سرکار و کلاس

پول شده مشکل همه،ولی این مشکل کثیف خیلی محبوبه

جوری که برادر برادرو به خاطرش میفروشه

به حدی به پول وابسته شدن که پدر،مادر،خواهر،برادرودوست ورفیق دیگه مهم نیست

ای بابا!

بعضیا میپرسن که چرا دیگه حرفای عاشقونه نمیزاری؟؟؟

میگم اگه عشقو دیدی سلام مارو بهش برسون!

مگه میشه بین آدمایی که حسودن،آدمایی که با عشق مشکل دارن کسی رو دوست داشت

عاشق خودم

فقط خودم

دیدم اونی که دوسش دارم چشمش دنبال یکی دیگس ،ازش گذشتم

به خدا قسم تا جایی که بتونم کمکشون میکنم به هم برسن

حتی اگه با مردن من راحت باشن

میمیرم

اینجا آدماش سرد و بی روحن

ولی همش سرشون تو کار همدیگش

اسمشم میزارن کنجکاوی

کی میشه کسی نباشه بهت گیر نده؟

کی میشه کارت لنگ یک امضا نباشه؟

میرسه روزی که این قانون مسخره نباشه؟؟؟؟؟

بی خیال ماکه شانس نداریم میان میگیرن یه جرمم به کلکسیون پرونده هامون اضافه میشه

ولی هرچی میکشیم از این دنیا و آدماشه

 

+ تاريخ یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()