تموم حرف های من

چی بگم ؟؟؟؟؟

از عمری که حروم شد؟؟؟

از روزایی که تاریک شدن و گذشتن؟؟

از کینه هایی که از دوست و دشمن دارم؟؟؟

از درد دلایی که با درودیوار کردم؟؟؟

یا از عقده هایی که موندن ته دلم؟؟؟

نه بهتره سکوت کنم

سکوت میکنم در برابر این همه ظلمی که به من شد

از کسی هم شکایتی ندارم

چون این دنیا فقط محل جرمه نه دادگاه

به خدا هم هیچی نمیگم چون میدونم بنده های بهتر از من تو نوبتن

دیگه بریدم

صبرم ته کشیده

احساساتم له شدن

وجودم داغونه

انقدر انتظار کشیدم که باورم شد تنهایی باوفاتره

همه دوست و رفیقم از کنارم رفتن

نامردی شده مد

بچه که بودم آرزو داشتم بزرگ بشم ،رفاقتم مثل آدم بزرگا شه

ولی اشتباه کردم ،رفاقت فقط تو بچه گی

وقتی که دلت پاک پاکه،مرد و زن وجود نداره

اما بچه گی هم ندیدم

اول جوونیمه ولی خسته تر از صد مرد هفتاد ساله ام

آخه سخته بدونی اونی که میخوای نمی مونه

سخته ازش دل بکنی که اون به خواستش برسه

سخت تر اینه که بازم حس کنی دوسش داری

 

+ تاريخ شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()