تموم حرف های من

اعتراف سختیه وقتی میگی بی خیال

سخته که بگی آره اون منو نمیخواد

چقدر سخته با این همه بدی که بهت کرد با یه شاخه گل بری عروسیش و بگی :عروسیت مبارک

سخته بدونی خنده هاش برای مسخره کردن توست

خیلی سخته پیشت به یکی دیگه لبخند بزنه بدون این که بفهمه تو داری گلوتو هی نگه میداری

سخته بهت محل نذاره

سخته همه ی دوست و رفیقات تو رو دست بندازن که دیوانه شدی

چقدر دردناکه تیغ رو بکشی رو رگات که راحت بشی اما اون عین خیالشم نباشه

سخته دلت براش تنگ بشه ،اشک رو گونه هات جاری بشه ،چند ساعت تو خیابونا قدم بزنی آخرش به هیچ جایی نرسی

چقدر سخته پیشت باشه ولی مال تو نباشه

خیلی سخته خودتو بکشی و ساعت ها فکر کنی که چه جوری بهش بگی دوسش داری آخر سرم فرصت پیدا نکنی و بره واسه همیشه

سخته خاکستر دلتو جمع کنی از رو زمینی که یه روز اون قدمهاشو گذاشته بود

سخته حرفات تو دلت بمونه وقتی زبون واسه گفتن داری

سخته تو کوچه هایی قدم بزنی که یه روز باهم رفتین

چقدر سخته خاطره هاتو واسه خودت بشینی تکرار کنی اما اون هیچ وقت نخواد یادش بیاره

ولی چقدر قشنگ بود وقتی دستاش تو دستام بود

چقدر خوش بودیم وقتی همه دور هم بودیم

چقدر خوب بود روزایی که فقط لبخند به هم دیگه بود دلخوشیه ما

چه زود صبح میشد شبایی که به فکر هم بودیم و کنار هم

چه خوش بودیم وقتی کسی کاری به کارمون نداشت و یه گوشه مشغول نامه نوشتن بودیم

آخ که چه خوب بود اولین باری که با هم بازی میکردیم

ای خدا اون یادش میاد؟؟؟؟

یادش میاد که چه ها با من کرد؟؟؟

یادش نمیاد این همه خاطره ؟؟؟

با چه رویی میتونه همه چی رو فراموش کنه وقتی نصف زندگیش بامن بود؟؟

کجاس اونی که به خاطر من گریه میکرد؟؟؟؟

کجاس کسی که یه روزی بهم گفت که دوسم داره؟؟؟؟

کو اونی که عشقش واقعی بود؟؟؟

کجاس کسی که از دنیا سیرم کرد؟؟

کجاس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کجاس؟؟؟

کجاس اونی که یه وقت بچه بود؟؟

ولی الان بزرگ شده و بچه گی منو ازم گرفته؟؟؟؟

الان بزرگ شده ،ازدواج کرده

 

 

+ تاريخ پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()