تموم حرف های من

آخر قصه ها یادتونه

همیشه آدم بدا میمردن یا این اونا هم خوب میشدن

آخرقصه ها دیگه همه مشکلا حل شده بودن و همه خوب و خوش بودن

اولش همیشه میگفتن یکی بود یکی نبود

چرا واقعا یکی بود یکی نبود؟؟؟؟

یعنی این که یکی میرفت اون یکی می اومد

یا یکی می اومد اون یکی میرفت؟

یا این که یکی کهنه میشد اون یکی جدید؟

ما هم یه روز اومدیم یکی دیگه رفت

ولی الان یکی دیگه اومده ما داریم میریم

همین رفتن سخته

رفتن از جایی که به دنیا اومدیم

زندگی کردیم

ازجایی که توش بزرگ شدیم

رفتن از ذهن هایی که هیچ وقت فکر فراموشی مارو نمیکردن

وآخر سر بیرون رفتن از دلی که ما رو تو خودش جا داده بود و ما هم احساس آرامش میکردیم

آخه وقتی آدم احساس آرامش میکنه که تو یه دل ساده اما مهربون جا داشته باشه

اونوقته که دیگه هرجا باشی هر طوری که باشی مطمئنی جات امنه و راحتی

آخ که یه همچین دلی هم برای ما نبوده نیست نخواهد بود

زندگی باور همین شکست هاست

ما زندگی میکنیم که یاد بگیریم

من هم تا به حال ضعف های خودمو نادیده گرفتم و باور نکردم که ضعیفم

از کسی کمک نخواستم

تلاش نکردم که به خواستم برسم

این که به عشقم نرسیدم مشکل از من بوده من ضعیف بودم من ترسیدم

من باور کردم که باختم

از سادگی من بوده که فکر میکردم با دود کردن سیگار و گفتن سلامتی ها منو بزرگ میکنه

من ترسیدم که به خاطر این که دیدم بهتر از من وجود داره خودمو نشون ندادم

از ترس خنده های تمسخر آمیز و ترس از این که معشوقم به من بگه تورو نمیخوام نتونستم حرفی رو که چند سال تو دلم هست بهش بگم

من بی لیاقت بودم که فرصت هارو از دست دادم

ذهن من منحرف بود که فکر میکردم ابراز علاقه ی دیگران به معنی هوسه

من تو نگاهم به مردم فقط شهرت و مقامشونو دیدم و سعی کردم عین خودشون باشم

من راه رو اشتباه رفتم که الان به آخر راه رسیدم و نمیتونم برگردم

این من بودم که فکر میکردم با مد وتیپ و راه رفتن با غرور میتونم خودمو نشون بدم ولی بدتر از چشم ها محو شدم

من نمیدونستم که کسی ارزش محبت داره که محبت بلد باشه خودم بلد نبودم و منتظر محبت بودم

خلاصه اشکال از من بود نه دیگران

نه این زمونه

نه دوست و رفیقام

ساده بودم

ترسو بودم

بی لیاقت بودم

بی ارزش بودم

بی اورزه بودم

هنوزم هستم

من میرم تا خودمو درست کنم

میرم تا همه چیز رو جبران کنم

وآخر سر میرم که نباشم ولی برمیگردم

 

+ تاريخ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()