تموم حرف های من

خیالت قشنگه

همه میدونن وقتی نیستی اشکم سرجاش نمیمونه به جز تو

سردمه وقتی تو روزای گرم تابستون آغوشی ندارم

دلم طاقت این همه درد نداره

دیگه تنهایی باورم شده وقتی عزیزم رفته

یه سفر دارم که خوب میدونم میام میبینم دیگه هیچی سر جاش نیست منم همون نیستم که بودم

وقتی برای درد و دل یه تیکه کاغذ سفید کافیه

دیگه لازم نیست که یکی باشه تا حرفاتو بهش بگی

بغض و اشک میتونه تو این جاها بدرد بخوره

دلم میخواست وقتی بغضم گرفت و اشکم بارید

یه تیکه کاغذ برمیداشتم هرچی تو دلم بود رو کاغذ خیس مینوشتم

همین جا اون میومد و آروم کنارم مینشست میگفت بده ببینم چی نوشتی؟؟؟

ای کاش خطم خوب بود تا که هی ازم نپرسه این چیه نوشتی؟؟

آخه صدام میلرزه، نمیخوام بفهمه

ای بابا اشکامو که میبینه

فکر کنم باورش بشه منم دل دارم میتونم محبت کنم

اونوقت دیگه فقط خدا میمونه که راضی  کردنش بامن

ازش میخوام تقدیر منو یه جور دیگه بنویسه

بهش میگم من ازت چیز زیادی نمیخوام فقط اون مال من تموم دنیا رو بده به یکی دیگه

میگم خدا تو که میتونی

میگم اون مال من باشه من به کسی کاری ندارم میرم یه گوشه زندگی میکنیم

ای خدا اصلا من به اون برسم ،فقط یه روز بعد منو ببر پیش خودت

اون تنها نمیشه رقیبم زیاده

+ تاريخ جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ نويسنده خودم نظرات ()