خدا کمکم کن...

به دیوار تکیه کردم خراب شد

به رفیق اعتماد کردم خیانت کرد

با غرور سر یکی داد زدم شکایت کرد

به کسی که دوسش داشتم نزدیک شدم،ولی اون دورتر شد

به همه خوبی کردم ولی همه جفا کردند

محبت کردم ولی حسابم نکردند

یکی بودم برابر صدهانفرولی یکی بودندبرابرم صدهانفر

راز نگه داشتم ولی رازمو رو درودیوار نوشتند

امتحان کردم و شانسی نیاوردم

روی خوش نشون دادمو اخماشون رفت تو هم

وجود داشتم ولی بی وجودا بی وجودم کردند

همه چی داشتم ولی همه رو یکجا خواستند و دادم

صاف و ساده بودم ولی اونا همیشه حیله گر

فرصت دادم و وقت خودم تموم شد

خوب بودم و اونا از بدم بدتر

راست گفتم و طرفام بودند یه مشت دروغ گو

اما...

به یکی دل بستم گفتم با این خودمو میسازم ولی زد دلمو شکست

برای یکی میمردم ولی اون یکی دیگه رو زنده کرد

نگاش کردمو سرم منت گذاشت

به یکی حرف دلو گفتم و فکر کردم تا ابد باهمیم ولی هیچی نگفت رفت

 آهای تو که تنهام گذاشتی

آهای تو ... توکه هیچ وقت منو ندیدی

با توام ،توکه میگن خیلی مهربونی

چرا دردام بازم بیشتر شدن

وقت تنهاییم نبودی مگه همه جا نیستی؟؟؟

مهربونی ...اما من کی مهربونیتو احساس میکنم؟؟؟

ازت گله دارم میفهمی؟؟؟

دلگیرم ازت ، از قصه ای که تو کتاب سرنوشتم نوشتی

خدا منم از همونایی هستم که تو آفریدی

قبول دارم خیلی بدم ولی بدا مگه دل ندارن مگه تو خداشون نیستی؟؟

کمکم کن

/ 20 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد حاتملو " خوی موزیک "

داداشم خوبی؟؟ فدات بشم من دوستت دارم دلم براتون تنگ شده خیلی دلم براتون تنگ شده خیلی [ناراحت] یاسر من از تو پر ترم دادا خیلی بغض کردم خیلی بده زندگی [گریه][لبخند]

مهدی تنها

سرم را در میان زانوهایم گرفته‌ام و در تاریکی شب از میان سد دستانم به روزنه‌های نوری که از تابش مهتاب بر بالشم میتابد نگاه میکنم، همه‌چیز ساکت و خف انگیز است، صدایی نیست جز صدای آرام باد که گاهی در میان درختان زوزه کش میشود و برفها را به هوا بلند می‌کند، دستانم سرد است؛ سردتر از هوای برفی بیرون و تنها به فکر خاطراتم هستم، همان‌هایی که مدت ها آزارم داده‌اند و امشب خون رگهایم را منجمد کرده‌اند، نبضم بی‌صداست، گویی خونی نیست که جریان پیدا کند در بدنم، تیغی که دستم گرفته‌ام مجوز خروج تنهایی و ترک زندگی است به بهای روان شدن خونی که در حال انجماد است، من میسوزانم همه لحظه‌های بودنم را تا شاید بودنم با این رفتنم یاد آور شود... { تا انتهای شهر میدوم، اما خبر از عشق نیست... امکانش هست کمی عشق نشانم دهی، قول میدهم به کسی نگویم... [گل]}

پرستـــــو

سلام.شما هنوز اندرخم درخواست کمکید؟؟کسی نیست؟اگه پیدا کردی آدرس منم بهش بده!تازگی ها یه حال عجیبی دارم!انگار خدا دیگه منو نمیبینه!میدونم از زبون من و هیچکسی قشنگ نیست،ولی اینبارم یهویی اومد.ای کاش ....

افسون

سلام خوبی کجایی یه آپی میخوام تو وبت نیست[متفکر]

رهگذر

وقتی تنهاترین تنهایان شدم خدایی نبود که جانشین تمام نداشته هایم باشد.

نفس

سلام مطالبت عالی بود خوشحال میشم اگه به منم سر بزنی منتظرتم

tanha-tarin-tanha

خدایا برمن مهر کردن را عطا کن / مهر و محبت خود رحمتت را عطا کن خدایا مرگ را خود خواهم آموخت / بر من زیستن در خانه ات را عطا کن . . .

tanha-tarin-tanha

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

مریم

حرف دل منه[ناراحت][گریه]

shadan

سلام: وب خوبی دارید اگه وقت کردید به منم سر یز نید منتظر دیدگاه های سبز و انتقادهای سازندتون هستم[گل] ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدايا... خواستم بگويم تنهايم ، اما نگاه خندانت مرا شرمگين کرد ؛ چه کسي بهتر از تو ...؟ [گل][گل][گل]